تبليغاتX
"عشق من"

"عشق من"

وقتی ♥چترت ♥ خداست ♥بگذار ♥ باران ♥ سرنوشت ♥ هرچه ♥ ميخواهد ♥ ببـارد ♥

خداوندا ! 
 
مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم 
 
پس مرا درياب  
 
و به سوي خويش بازگردان ، 
  
دستان مهربانت را بگشا  

که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 2:17  توسط حسرت  | 

شب که میشود دلم برایت تنگ میشود.تازه یادم می آید

 چقدر من و تو دوریم . چقدر تنهاییم .

تازه یادم می آید چقدر تو را دوست دارم . راستش را

بخواهی ما آدم ها وقتی هم را

دوست داریم که تنها می شویم و تا تنها نشویم یادمان

نمی آید بعضی ها هستند که نخ دلشان

به تار نگاه ما بسته است . تازه تنها که میشویم یادمان

 می آید چه نخها که نبریدیم،چه دلها که نشکستیم،چه عهدها که

 

نگسستیم،چه قولها که از یاد نبردیم،چه آهها که بر باد ندادیم ...آه

حواست با من هست؟!! من تنها به دنیا آمده ام !

چه بگوید کسی که میترسد

تنهاییش را قسمت کند ؟!! اصلا تو قول می دهی

که با آن قسمت از تنهاییم که قسمت

می کنم نروی ؟؟ نه باور نمی کنم ... بگویی نه هم باور نمی کنم!!!

اصلا دوست ندارم باور کنم !!! من دیگر هیچ چیز

را باور نمی کنم ! باور نمی کنم

 که تنهایم ، باور نمی کنم که دوستت دارم ...

اما نه ... خودم را که نمیتوانم گول بزنم ! من تنهایم ، من تو را

 دوست دارم ، انگار تو هم مرا دوست داری .

 راستی تو مرا دوست داری ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 1:4  توسط حسرت  | 

به سلام ها دل نمی بندم ، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه  . .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:58  توسط حسرت  | 

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم،پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 19:1  توسط حسرت  | 

سلام دوستان عزیز 

دیروز  وقتی از کلاس داشتم میومدم خونه  یه اتفاقی برام افتد خیلی جالب بود و ناراحت کننده

دیرو ز یه چند روزی از طرد شدنم توسط کسی که عاشقم بود میگذشت تو خیابون تو فکر داشتم راه میرفتم که یهو چشمم به یه پسری افتاد شاید باورتون نشه وقتی دیدمش قلبم اینقد محکم میزد تمام تنم یخ زده بود یعنی خودش بود!!یا چشام اشتباه میدید؟؟ حالت موهاش.طرز لباس پوشیدنش.قیافش واااااااااااای گفتم چیکار کنم؟؟اگه با این شک برم خونه دیونه میشم!!گفتم باید ازش بپرسم تا یه ذره اروم شم .رفتم جلو تا گفتم اقااااا...وقتی دیدمش داشت گریم میگرفت دیدم دارم ضایع میشم گفتم ببخشید اقا اشتباه گرفتم مگه میشه ادم اینقد شبیه باشه از ترس اینکه  باز اون پسره رو ببینم دیگه از اون  مسیر نمیرم واای خدا من چمه؟؟؟؟؟؟

اینا رو گفتم تا اگه یه وقت اومدیو خوندیش بدونی تو قلبم نمیمیری هیچ وقت!!!!

ولی ای کاش....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 19:18  توسط حسرت  | 

منصفانه جدا می شویم ...

تو برای خودت زندگی میکنی ...

من برای خودم می میرم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:53  توسط حسرت  | 

اگر بدانی چقدر سخت است یاد بودنت

در عمق وحشت نبودنت

مرا هرگز رها نمیکردی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 2:2  توسط حسرت  | 

                     

                      می خواستم  زیبا ترین کلام را برایت  بنویسم

                اما پنداشتم  ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست

                       تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:1  توسط حسرت  | 

خدايا... 
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. 
خدايا... 
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. 
خدايا... 
مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.  
خداوندا.. 
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، 
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. 
خداوندا... 
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، 
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. 
خداوندا... 
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب مي ترسم. 
خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. 
خداوندا... 
. من از ماندن مي ترسم 
خداوندا... 
من از رفتن مي ترسم  
خداوندا... 
من از خود نيز مي ترسم 
خداوندا... 
پناهم ده 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 2:28  توسط حسرت  | 

خدایا تو را عشق دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تورا بخشنده پنداشتم و گناهکار شدم

تورا وفادار دیدم و هرکجا رفتم بازگشتم

تو را گرم دیدم ودر سرد ترین لحظات به سراغت امدم

تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 2:24  توسط حسرت  | 

خدایا از این دنیا خسته شده ام
از این نامهربانی ها خسته شده ام
هر شب چشمانم خیس است
هر شب در خواب دعا میکنم خدا یا مرا در خواب بمیران
تا در هنگام مرگ چشمانم دنیا را نبیند
تا که مردنم را کس نفهمد… کس نبیند
برای نجاتم تلاشی نباشد
از این زندگی خسته ام
خستگی من ناشکری خدا نیست
از روی غرور نیست
از دست این زمانه خسته ام
امید هنوز در وجودم زنده ست
اما امید به چه ؟ به که ؟
انگار در قلب غم زده من... قلب همیشه پر از درد من
غوغایی شده ... کسی وارد شده ؟
اما نه! ... چه کسی میتواند از حصار دلتنگی هایم بگذرد
چه کسی میتواند شریک دلتنگی های من شود...
نه ! من نمیخواهم کسی را در این دنیای خود شریک کنم
در دنیایی که حتی یکبار، فقط یکبار بر روی من لبخند نزد ...
نمیخواهم کس دیگری را به اندازه خود دلتنگ ببینم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 2:17  توسط حسرت  | 

گاه آدمها همانی نیستند که تو دوست میداری

شاید تو هم برای آنها همانی نباشی که دوست میدارند

من اما می دانم

همه ی ما همانی نیستیم که خدا دوست میداشت باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:51  توسط حسرت  | 

شيشه اي مي شكند، يك نفر مي پرسد،چرا شيشه شكست؟

مادر مي گويد: شايد اين رفع بلاست.  

يك نفر زمزمه كرد

باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد ٬  شيشه ي پنجره را زود شكست.

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... 

تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...

 اما امشب ديدم...   هيچ كس هيچ نگفت ٬ غصه ام را نشنيد...

 از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما ، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 4:19  توسط حسرت  | 

فقط خدا میداند...
که چقدر دلم
برای نگاهت
صدایت
لبخندت
تنگ
تنگ
تنگ است...
بیتابیم را به آغوش گیـــــــــــــر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 3:42  توسط حسرت  | 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من میپرسید:

چرا نگا ه هایت اینقدر غمگین؟

اما افسوس که هیچ کس نبود...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره...

اری با تو هستم...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی

چرا چشم هایم همیشه بارانی است...!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 2:56  توسط حسرت  | 

کاش درکت میکردم...

کاش آنقدر معرفت داشتم که درد پنهان شده در لبخندت را می فهمیدم...

کاش آنقدر معرفت داشتم که عشق پنهان شده در خشمت را می فهمیدم...

کاش آنقدر معرفت داشتم که بغض پنهان شده در سکوتت را می فهمیدم...

کاش معنای حقیقی سکوتت را می فهمیدم،

 آن لحظه که غم هایت را در وجودت خفه می کردی...


کاش که درکت می کردم...

 کاش که می فهمیدمت...


ولی افسوس که دیگر نیستی..
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 2:22  توسط حسرت  | 

چقدر سرد است!

وقتی...

میخواهمت...

ونستیی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 2:31  توسط حسرت  | 

جـــا ی سوره ای بــه نـــام:  

"عشق "  

در قــرآنت خــالی ست ،...

 کـــه اینگونـه آغـــاز میگــــردد : 

 

  و قــسم  

 

بـه روزی کـه قلبت را مـے شکنند


و جـــز خدایت....

 

مــرهمی نخواهـے یـافت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 2:19  توسط حسرت  | 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 2:5  توسط حسرت  | 

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

 با اعتماد ، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس برای آینده آماده شو .

 ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن، وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

 زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 4:0  توسط حسرت  | 

در  کوچه پس کوچه های بیمعرفتیت صدای تنهاییم را میشنوی ...؟؟؟

چقدر ساده از کنارم گذشتی !!

از کی تا به حال اینقدر رنگ بی  تفاوتیت پر رنگ شده  ؟

چقدر هوایت در سرم پرسه میزند !!

سردی نگاهت ، صدای بی تفاوتیت دیگر برایم تکراری شده اند .

دیگر به دنبال نگاهت نمی گردم . صدایت غریبه شده است .

اینها را می گویم ....

پس چرا هنوز نگاهم در پس نگاهت خیره مانده است ؟

چرا اینقدر تناقض در حرفهایم پیداست ؟

آیا براستی فراموشت کرده ام یا هنوز در پس امیدی به سویت بال میزنم ..؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 3:55  توسط حسرت  | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم… بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 3:51  توسط حسرت  | 

منتظر نباش

که شبی بشنوی

از این دلبستگی های ساده ، دل بریده ام !

که عزیز بارانی ام را

در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان ،

به ستاره ی دیگری سلام کردم

توقعی از تو ندارم اگر دوست نداری

درهمان دامنه ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...

باران زده من

همین سو سوی تو از آن سوی پرده ی دوری

برای روشن کردن اتاق تنهاییم کافیست

من که این جا کاری نمی کنم فقط

گهگاهگان دوست داشتنت را در دفترم حک می کنم ...

همین این کار هم که نور نمی خواهد

می دانم که به حرفهایم می خندی

حالا هنوز هم وقتی به تو فکرمیکنم

 باران می بارد . . .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 2:46  توسط حسرت  |